تبليغاتX
::. عشق .::

عشق

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384

 

: پیوندها

 

عشق
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم
بهار
رضا
سوزي كوچولو
فقط از تو می نویسم
غم وغصه هاي من
علي و آزاده
يارو
ميثم
علي
بابك
mbz
ميترا
پرواي عشق
ليلي و مجنون
خانمی و آقایی
ساناز وصادق
زندگی راببوس
تمشک وحشی
مامانی وبابایی
یاس ومحمد
پونه مامانی
سحر ناز بانو
گرگ بارون دیده
یعقوب
سینا
مهرداد و مینا
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

بعد از سفری بی عشق از حادثه می آیم
با شوق تو می رفتم بی وسوسه می آیم
یک قلب ترک خورده سوغات محبت بود
پاداش دل ساده نیرنگ و خیانت بود
من از تو چه سر بودم ای بی نفس کمرنگ
من حادثه ی روزم تو شب زده ی دل سنگ
خاکستر جا مانده از فاجعه ی ققنوس
اندوه شب سربی در با ور یک فانوس
در عشق تو فرسودم پایان قشنگی بود
مزد همه ی خوبیم افسوس دورنگی بود
ای از غم من سرخوش شکم به یقین خشکید
محکوم عذابی تو در دایره ی تمدید
لایق تر از این بودم عشق تو حماقت بود
یک عمر هدررفته تاوان رفاقت بود
این اوج حقارت بود
این اوج حقارت بود

ببخشید این بار زیاد نوشتم امید وارم خوشتون بیاد

مرسی از این همه لطف شما نسبت به این بلاگ

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

مردي در يكي از دره هاي كوههاي پيرنه قدم ميزد .كه به چوپان پيري برخورد
چوپان او را در غذايش شريك كرد و مدت زيادي كنار هم نشستند و از زندگي صحبت كردند

مرد ميگفت : اگر كسي به خدا اعتقاد داشته باشد بايد بپذيرد كه آزاد نيست چون خداوند هرگام او را هدايت ميكند

در پاسخ چوپان او را به دره تنگ و عميقي برد كه در آن پژواك هر صدايي به وضوح شنيده ميشد
گفت: زندگي اين ديواره هاست و سرنوشت فريادي است كه هريك از ما ميكشد آن چه انجام

ميدهيم تا قلب خداوند بالا ميرود و به همان شكل به طرف ما برميگردد

"
اعمال خدا به سان پژواك كردار ماست "

از طرف اریا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

Image hosting by TinyPic

ليلي ؛ نام تمام دختران زمين است..........

خدا مشتي خاک را بر گرفت
.
مي خواست ليلي را بسازد؛

از خود در او دميد
.
و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد
.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد
.
ليلي بايد عاشق باشد
.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد؛ عاشق مي شود
.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛

نام ديگر انسان
.


خدا گفت:به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است
:
عشق
.
وهرکه عاشق تر آمد؛

نزديک تر است.پس نزديک تر آييد؛
نزديکتر
.
عشق کمند من است
.
کمندي که شما را پيش من مي آورد
.
کمندم را بگيريد
.
و ليلي کمند خدا را گرفت
.
خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست
.
گفتگو با من. با من گفتگو کنيد
.

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد
.
ليلي همصحبت خدا شد
.
خدا گفت
:
عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور ميکند
.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند
.

از طرف اریا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

Image hosting by TinyPic

روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته

صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت
خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد

بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .
ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،

چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت
!!!!!
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد
!
راز يكرنگي ، پاكي و راستي
.
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون

افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز
قلبش زنده و بالدار بود .

آري مهربانم ، آن فرشته من بودم و آن خورشيد تو
.
از آن روز من تو را با نامهايي صدا مي زنم كه هيچكس جز

الهه زيبايي معناي آنها را نمي داند .

آري مهربانم ، به تو مي گويم و به كسي جز تو نمي گويم

دوستت دارم اي هميشه دوست داشتني ترين من

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

Image hosting by TinyPic

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟

چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن

نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم

تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم

كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم

چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم

چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم

از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم

سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم

ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم

كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم

چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟

چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم

همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم

به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم

ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي

وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي

شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي

كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان

به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي

كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي

نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا

در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا

همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا

پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا

به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها

سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا

به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي

كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

 از طرف اریا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

Image hosting by TinyPic

بپيچ اي تازيانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
به تاريكي تبه كن ، سايه ي ظلمت

بسوزان ميله هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت

فروغ شب فروز ديدگانم را

لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن

در تيره چال مرگ دهشتزا

اميد ناله سوز نغمه خوانم را

به تير آشياسوز اجانب تار كن ، پاشيده كن از هم

پريشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشيانم را

بخون آغشته كن ، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك وحشتزا

ستمكش روح آسيمه ، سر افسرده جانم را
به درياي فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، ديوانه ي وحشي

ز ساحل دور و سرگردان و تنها

كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را با وجود اين همه زجر و شقاوتهاي بنيان كن

كه مي سوزاند اينسان استخوان هاي من و هم ميهنانم را

طنين افكن سرود فتح بيچون و چراي كاررا

سر مي دهم پيگير و بي پروا ! و در فرداي انساي
بر اوج قدرت انسان زحمتكش

به دست پينه بسته ، ميفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

از طرف اریا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved