تبليغاتX
::. عشق .::

عشق

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384

 

: پیوندها

 

عشق
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم
بهار
رضا
سوزي كوچولو
فقط از تو می نویسم
غم وغصه هاي من
علي و آزاده
يارو
ميثم
علي
بابك
mbz
ميترا
پرواي عشق
ليلي و مجنون
خانمی و آقایی
ساناز وصادق
زندگی راببوس
تمشک وحشی
مامانی وبابایی
یاس ومحمد
پونه مامانی
سحر ناز بانو
گرگ بارون دیده
یعقوب
سینا
مهرداد و مینا
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
سلامی دوباره

سلام خدمت دوستان گلم بنده اریا هستم از امروز دوباره کارم رو در این وبلاگ شروع می کنم.

ندا جان تولدت مبارک

Image hosting by TinyPic

همه جا خاموش... همه كس آرام... صداي نفس كوه به خود مي پيچيد... و سكوت حاكم بود... همگان مشغولند به خود... و سكوت پابر جاي... و من از ديدن يك برگ... بوجد آمده ام... و چنين داد زدم... "من اينجام... به تواي كوه بزرگ... سلام"... و صدايم گم شد!... سكوتي كه شكست... و دوباره حاكم شد!... كوه بر شرم خودش فايق گشت... و چنين داد پيام... سٍٍـــــــلام!... و سلامم برگشت

| +| نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

روز تولد تو

میلاد عشق پاکه

برای شکر این روز

پیشانیم به خاکه

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

يك ساعت ويژه
مردي؛ دير وقت  ؛ خسته و عصباني ؛ از سر كار به خانه بازگشت . دم در ؛ پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود .
_ بابا يك سئوال از شما بپرسم ؟
_بله حتما چه سئوالي ؟
_ بابا ؛ شما براي هر ساعت كار ؛ چقدر پول مي گيريد ؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد : " اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي مي كني ؟ "
_ فقط مي خواهم بدانم . بگوييد براي هر ساعت كار ؛ چقدر پول مي گيريد ؟
_ اگر بايد بداني خوب مي گويم ؛ 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود آ ه كشيد سپس به مرد نگاه كرد و گفت " مي شود لطفا ده دلار به من قرض بدهيد ؟ " 
مرد بيشتر عصباني شد و گفت " اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ؛ فقط اين بود كه پولي براي خريد ن  يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري ؛ سريع به اتاقت برو
؛ فكر كن وببين چرا اين قدر خود خواه هستي . منم هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتار هاي كودكانه اي وقت ندارم . "
پسر كوچك آرا مبه اتاقش رفت و در را بست .
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد : " چطور به خودش اجازه مي دهد براي گرفتن پول از من چنين سئوالي بپرسد ؟ "
بعد از حدود يك ساعت ؛ مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركو چكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدش 10 دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش در خواست پول كند .
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد .
_ خواب هستي پسرم ؟
_ نه پدر بيدارم .
_ فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ي نارا حتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا ؛ اين 10 دلاري كه خواسته بودي .
پسر كوچولو نشست ؛ خنديد و فرياد زد : " متشكرم بابا " بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است ؛ دوبا ره عصباني شد و غرولند كنان گفت : " با اينكه خودت پول داشتي ؛ چرا باز هم پول خواستي ؟ "
پسر كوچولو پاسخ داد : " براي اينكه پولم كافي نبود ؛ ولي الان هست . حالا من 20 دلار دارم . مي تونم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد  ؟ دوست دارم با شما شام بخورم .............

| +| نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

انتظار نخستين درس عشق است.

| +| نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

اگه يه كم فكر كني مي بيني زندگي  ارزش زنده بودن و نداره ؛ اگه يه كم بيشتر فكر كني مي بيني زندگي ارزش مردنم نداره ؛ اما اگه خيلي فكر كني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن و نداره ؛ هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده  و بزرگترين آرزوي فردات پس هميشه سعي كن قدر چيزي كه امروز داري خوب بدوني

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

مرا محكوم كردند به جرم اينكه گلي چيده بودم . چون دستانم بوي گل مي داد . اما ؛ هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم .


| +| نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

عشق از دوستي پرسيد: تفاوت من و تو در چيست؟

دوستي گفت : من ديگران را به سلامي با هم آشنا مي كنم تو به نگاهي.

من به دروغي ديگران را از هم جدا مي كنم تو با مرگ.
             

| +| نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved