تبليغاتX
::. عشق .::

عشق

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384

 

: پیوندها

 

عشق
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم
بهار
رضا
سوزي كوچولو
فقط از تو می نویسم
غم وغصه هاي من
علي و آزاده
يارو
ميثم
علي
بابك
mbz
ميترا
پرواي عشق
ليلي و مجنون
خانمی و آقایی
ساناز وصادق
زندگی راببوس
تمشک وحشی
مامانی وبابایی
یاس ومحمد
پونه مامانی
سحر ناز بانو
گرگ بارون دیده
یعقوب
سینا
مهرداد و مینا
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

اي كاش قلبها در چهره ها بودند

ندا

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 


زندگي مثل غزل مي ماند
غزلي ساده و كوتاه ؛ ولي پر مفهوم
من و تو مصرعي از اين غزليم
ولي افسوس خداوند غزل
 بين ما فاصله انداخته
بين ما فاصله چندان هم نيست
ما دو مصراع جداييم در يك بيت
بيت ما خانه ي ماست
ما به ظاهر جداييم به معنا هر گز

ندا

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 


به که گویم چه بگویم که چه کرده غم تو به ما


همه سوزم همه دردم به خدا به خدا به خدا


یار بیگانه نوازم شرح عشق جانگدازم قصه ای از سوز و سازم


با تو می گویم امشب


تا که چشم جان گشودم شمع پنهان وجودم شعله زد در تار و پودم


آه جانسوزم بر لب


تو ندانی که چه کردی به من و دل من به خدا


چه غمت از من بیدل تو کجا من خسته کجا


رهگذار بی نصیبی بی قراری بی شکیبی تا سحرگه ناله سر کرده


نیمه شبها در سیاهی بی نصیبی بی پناهی از سر کویی گذر کرده



ای بهشت موعودم آن سیاهی من بودم ای بی خبر ای سرور من


می گذشتی از بر من


نه اشک چشمم را بدیدی نه ناله قلبم شنیدی


چو بخت من رفتی مه من چو آهوی صحرا رمیدی


ز سوی من دامن کشیدی تو دل شکن رفتی

 

محسن

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

 

سبزی چشم تو دريای خيال


پلک بگشا که به جشمان تو دريابم باز


مزرع سبز تمنايم را


ای تو چشمانت سبز


در من اين سبزی هذيان از توست


سبزی چشم تو تخديرم کرد


حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست


زندگی از تو و


مرگم از توست

محسن

 

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

لرزيدبرلبان عطش كرده اش هوس

خنديد در نگاه گريزنده اش نياز

لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه

پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ئي ز عشق كه خواندي به گوش او

در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت

آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است

 

از طرف اریا

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

تو كوير خشك ترديد 

 چشم تو من را رها كرد

 بين اين فاصله ها بود كه دلم رو بي وفا كرد

 

از طرف اریا

| +| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

از خدا خواستن شجاعت است

بدهد نعمت است

ندهد حکمت

از بنده خواستن حماقت است

 بدهد منت است

 ندهد ذلت است

 

از طرف اریا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

گناه خويش به آسمون گفتم,باريد

به دريا گفتم,خشكيد

به كوه گفتم,لرزيد

به برق گفتم,غريد

به خدا گفتم بخشيد000

 

از طرف اریا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
 
 
الاهی که چشمات به راهی بمونه
 
فقط جغد شومی رو بومت بخونه
 
الاهی که دستات بشه تشنه گل
 
نمونه تو سختی براتون تحمل
 
بیاد روزگاری که تنها بمونی
 
فقط وقت مرگ قدرمن رو بدونی
 
الاهی تو غربت یه عمری بسوزی
 
آخ بشینی به جاده  همش چشم بدوزی
 
الاهی که شبهاش بشه بی ستاره
 
حریر خیالت بشه پاره پاره
 
یه کی هم نباشه که حالت بپرسه
 
بمیری بپوسی توی درد و غصه
 
در آرزوهات بشه قفل و بسته
 
بخشکه گلاتون همه دسته دسته
 
الاهی به بستر بیفته عزیزت
 
پس از مرگ یارت یادش طبیبت
 
به خدا التماس کردم
 
به خدا التماس کردم
 
تا عشقت را بر سر راهم قرار دهد
 
اما کنون از اعماق جان خسته ام
 
فریاد بر می آورم که
 
نفرین قلبم بر تو باد
 
نفرین قلبم بر تو باد
 
تو اونی که هر جا قدم بر می داری
 
همیشه به روی دلی پا می زاری
 
نخواستی بدونی تو قدر دلم رو
 
چه آسون شکستی دل نا قابلمو
 
واست گریه من دیگه بی امون
 
دل از درد عشقت یه دریای خون
 
خدا شاهدم بود که دل داده بودم
 
به امید عشقت من ساده بودم
 
 
 
                                               محسن
 
| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
 
 
با صدایی گرفته از باد پرسیدم " دلیل گریه ام چیست؟ "
 
 
و باد بدون توجه به سوالم به راه خود ادامه داد.
 
از قطرات باران که بر صورتم می لغزیدند پرسیدم " چرا گریانم؟ "
 
باران هم بدون آمیختن با قطرات اشک من بر زمین ریخت و به جریان آب
 
پیوست.
 
 
آفتاب با ملایمت خاصی بر صورتم می تابید
 
از او پرسیدم " دلیل اشکم چیست؟ "
 
او هم بدون جوابی به من به ابدبت خود پیوست.
 
 
 
از پرندگان در حال پرواز پرسیدم" دلیل اشکم چیست؟"
 
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزی خود رفتند.
 
 
به تنهایی در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم
 
پاسخ به سوال خودم را درتمامی طبیعت یافتم
 
زندگی بدون هدف وجود ندارد
 
 
محسن
 
 
| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

كنار چشمه اي بودم در خواب

تو با جامي بودي ماه از آب

چو نوشيدم از آن آب گوارا

تو نيلوفر شدي من اشك مهتاب

ندا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

 

امشب از خويشتن جدا شده ام


مثل يک راز بر ملا شده ام


دردهاي نگفته را بگذار


با غمي تازه آشنا شده ام

 
آمدم تا تو ... از خودم رفتم


موجي از جنس کوچه ها شده ام


هم شما آفتاب من شده اي


هم من آيينه شما شده ام


چه بگويم که بي حضور شما


سنگ زيرين آسيا شده ام


دست تقدير بشکند که چنين


به شب غصه مبتلا شده ام


آخرين حرف امشبم اين است


من خودم نيستم شما شده ام

 

محسن

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

 

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم

                          ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم

  

 

مي مخور با همه كس تا مخورم خون جگر

                         سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم

زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم

                        طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم

                       غم اغيار مخور تا نكني نا شادم

رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم

                       قد برافراز كه از سرو كني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را

                      ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم

شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه

                     شور شيرين منما تا نكني فرهادم

رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس

                    تا به خاك در آصف نرسدفريادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي

                    من از آن روز كه در بند تؤام آزادم

محسن 

 

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

 
  بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
 
 
           با نامی زیسته ام که از آن من نیست
 
 
                  از دردی گریسته ام که از آن من نیست
 
 
                        از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت
 
 
                                  به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست
 
 
                                                                                                 محسن
 
 
| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند

کاش می گفتی که هجران را چه درمان کرده اند

ندا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
دو كبوتر بودند        هر دو هم لانه اي هم      هردو هم خانه اي هم
پر گشودند زصحراي بزرگ  شاد تا دامن دشت  لحظه اي چند گذشت ................
ناگهان با نگ صدايي  رشته ي خواب چمن را بگسست    
دو كبوتر بال در بال به خون غلتيدند پر شكسته زهم ناليدند
نوك منقار به هم ماليدند............
ناگهان ؛ نغمه گري؛ ناله بر آورد ز كوه
ناله اي پر اندوه
كه اي خدا؟
( لحظه ي شادي چه كم است)؟

ندا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
هنگامي که فصل زيباي بهار قطرات پاک اشک آسمان را بر روي ما پاشيد و خورشيد دوستي ها از افق درياي بيکران عشق طلوع کرد من نيز غنچة صورتي رنگ محبت را از باغ پر گل وجودم نا شکفته چيدم . به درخت زيباي گل قلب تو پيوند زدم .

ندا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
 باد سرد خزاني گلبرگ هاي گل را به آهستگي تکان داد.
 گل ناله کنان خبر دوري خود را همراه باد به گوش بلبل شيدا آن عاشق مهجور فرستاد.
پرندهء زيبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحيف و بي رمقش را به گل رساند و ناله و زاري آغاز کرد
 اي جفا پيشه  اين چه وقت دوري کردن است؟
  من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟
بيچاره گل شبنم خزاني از ديده فروباريد و به دلداري از بلبل شيدا پرداخت .
دقايقي چند نگذشته بود که باغبان پير با صورت چروکيده و ابروان سپيد پرپشت زمزمه کنان پيش آمده
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

ندا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
 گاهي آدم طوري از کسي مهربوني ميبنه که ديگه نمي تونه ازش دل بکنه. تموم بدي هاي دنيا رو به زيبايي اون ميي بخشه. تمام زشتي هاي دنيا رو به قشنگي هاي اون در مي کنه. از تمام دو رنگي ها آدما به خاطر يک رنگي اون مي گذره. به خاطر همين ميشه که اون آدم براش يک دوست نيست بلکه يه عاشقه

ندا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

ندا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
 كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

ندا

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
تو ايستاده اي تنها بر قله دلها. و همه خوبي را از تو مي آ موزند اي بزرگ. من در کنارت غمهاي دنيا را به هيچ ميگيرم. تو قلبت به وسعت دنياست. و وسعت نگاهت تمام درياهاست. هر گاه نا اميدي وجودم را در بر مي گيرد اميد ديدار توست که به من جان تازه مي بخشد. دوست هايت را دوست دارم چون ترا دوست دارم. اي پرنده بلند پرواز ، اي شاهين. اي همزبان جاوداني اي همدم. اي روشنايي صبح ، اي جلوه شادي. اي شاهين.

?? سپتامبر ???? مينياپوليس امريکا

ندا

 

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

از صرف اریا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

از طرف اریا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

برنامه جاسوسی

برای فهمیدن کارهای انجام شده در محیط ویندوز

توسط اریا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

 

نوشته شده توسط اریا

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
 
 
براي من نوشته گذشته ها گذشته
 
تمام غصه هام هوس بود
 
براي او نوشتم براي تو هوس بود
 
ولي براي من نفس بود
 
كاشكي نمي دونستي ديونه نگاتم
 
به مشت خاك ناچيز افتاده اي به زير پاتم
 
كاشكي صداي قلبت نبود صداي قلبم
 
كاشكي نگفته بودم تا دنيا هست باهاتم
 
 
نوشته هر چي بود تموم شد
 
نوشتم عمر من حروم شد
 
نوشته رفته اي زه يادم
 
نوشتم شمع رو به بادم
 
نوشته در دلم هوس مرد
 
نوشتم دل تو اين قفس مرد
 
نوشته شده توسط محسن
 
| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 
 
 اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن

فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من

تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون

تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم

دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور

دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور

من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي

من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
 
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته

آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته

پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي

يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي

براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم

يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم

اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
 
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من

مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم

ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم

نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم

مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم
 
 
نوشته شده توسط محسن
 
| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 توسط آریا  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved